غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )
616
تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )
همگنان مكمل شدند و بيكناگاه از بيت الاصنام بيرون تاخته بر آن هندوان حمله كردند و اكثر بسلامت بيرون رفته خود را بكنار آب رسانيدند يكى از لشكريان اسب در آب رانده تا يك تير پرتاب پاياب بود و ساير مردم كه آنحال مشاهده نمودند پنداشتند كه آنطرف رود آب تنگست بنابرآن همه به آب درآمدند و چون بميان دريا رسيدند محمد بختيار با صد نفر بساحل نجات رسيده بقيه طعمهء ماهيان گشتند و چون محمد بختيار بدار الملك خود نزول فرمود از غايت حزن و وفور اندوه رنجور شده در شهور سنهء اثنى و ستمائه وفات يافت محمد شيران خلجى بعد از فوت محمد بختيار امرا و اشراف خلج او را بسلطنت اختيار كردند و محمد شيران را در اواخر اوقات حيات با بعضى از هندوان مقاتله اتفاق افتاده بعز شهادت رسيد علاء الدين مردان خلجى بفرمان سلطان قطب الدين پس از واقعه محمد شيران در لكهنوتى بر مسند ايالت نشست و او بصفت جلادت موصوف بود و بعدم عقل و تميز معروف در روز بار زبان بگزاف گشاده بقسمت ممالك عراق و خراسان پرداختى و اگر كسى بخلاف راى او سخنى گفتى در ساعت بناء حياتش را منهدم ساختى در طبقات ناصرى مسطور است كه در ايام حكومت علاء الدين مردان بازرگانى بولايتش رسيده اموال او تلف شد و جمعى از نواب آن تاجر را ببارگاهش درآورده شمهء از حال او معروض داشتند پرسيد كه اين مرد از كدام شهر است گفتند از اصفهان فرمود كه نشان حكومت اصفهان را بنام او بنويسند و هيچكس را زهره آن نبود كه بگويد كه اين چه نامعقول است كه ميگوئى و روز ديگر يكى از مقربان كه بصفت كياست اتصاف داشت به او گفت كه اين تاجرى كه حكومت اصفهان را بوى تفويض فرمودهاند مالى ميخواهد كه استعداد سپاه نمايد و آن ابله اين سخن را بسمع قبول شنوده مالى خطير به آن تاجر داد و چون قوم خلج از حركات ناپسنديده علاء الدين مردان بجان رسيدند باهم اتفاق نموده او را بقتل رسانيدند و عوض او حسام الدين عوض را پادشاه گردانيدند ذكر حسام الدين عوض خلجى در طبقات ناصرى مسطور است كه حسام الدين عوض در سلك خلجيان گرمسير عوض انتظام داشت و بغايت نيكوسيرت و پسنديدهاخلاق بود و در اوايل حال روزى فى الجمله متاعى بر درازگوشى بار كرده از موضعى بموضعى ميبرد و در اثناء راه به پشته كه آن را پشتافروز ميگفتند رسيد زمرهء از درويشان كه سيماء صلحا از بشرهء ايشان لايح بود بوى بازخوردند و سؤال كردند كه هيچ طعام همراه دارى جوابداد كه بلى و فى الحال بار از درازگوش فروگرفته يكدو قرص نان و فىالجمله نانخورشى نزد درويشان نهاد و ايشان از آن طعام سير خورده با يكديگر گفتند اين مردما را خدمتى پسنديده كرد لايق آنكه ما را نيز مكرمتى نسبت به او بظهور يابد آنگاه روى بحسام الدين آورده بر زبان راندند